آروین آروین ، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 14 روز سن داره

آروین کوچولوی ناز

پسر خوش اشتهای من

پسر نازم اول دلم می خواست این مطلب را بدون شرح بنویسم ولی بذار اعتراف کنم سر قضیه غذا خوردنت هیچ وقت و هیچ وقت مامانی رو اذیت نکردی به قول قدیمیا هرچی نرم از سنگ بهت بدیم می خوری و دستای کوچولوت رو می بری بالا میگی آله چوخ شوکور (خدایا شکرت) تا یادم نرفته عاشق گوشت با استخونی برا همین بابایی همیشه برات راسته کامل یا پس گردن می خری و بنده آماده می کنم و تو هم نوش جون البته یه استخون ریز هم از زیر دندونت رد نمیشه همه رو درمیاری آروین عاشق ماکارونیه عاشق گوشت با استخون میگین نه ؟ایناهاش استخوناشم در میاره ولی وقتی پای ماهیچه گوسفند میاد وسط اوضاع میشه این برنج هم اگه قابلمه ای باشه خیلی می چس...
6 فروردين 1392

تولد اسما جون

دی ماه تولد پسر عمو میلاد و دختر عمو اسماست آخه اونا با فاصله نه روز از هم به دنیا اومدند به عبارتی اسما جون نه روز از آقا میلاد بزرگتره می خوام در مورد جشن تولد اسما جون برات بنویسم طی دعوت کتبی برا تولد اسما جون دعوت شده بودیم ساعت 7 عصر حاضر شدیم به تولد بریم که باتری گوشی عزیز جون افتاد زیر کابینت و هر کاری کردیم در نیومد و تو عزیز جونم چند روز بود تب داشتی و سرما خورده بودی برا همین با بابا علی تصمیم گرفتیم من برم و تو همراه بابایی و زن عمو فاطمه نه شب بیاین (اون روز ماشین عمو حسین خراب شده بود و تو تعمیرگاه بود ) ساعت نه و نیم که تو اومدی من چک کردم دیدم بله حسابی تب داری برات استامینیفن دادم بعد شام و تولد به روایت تصویر اول از ...
6 فروردين 1392

خونه نو

پسرک گلم ما اول آذر 91 همه اسباب و اثاثیه هامونو جمع کردیم و به خونه خودمون اسباب کشی کردیم قبل از اون من و تو بابایی می رفتیم و همه جای خونمونو تمیز می کردیم و چقدر از لحظه به لحظه اون روزها عکس گرفتم و دزد نا مرد نابودشون کرد از طی کشیدن تو از حس مالکیت تو نسبت به اتاقت (هر کس برای اولین بار میومد خونمون دستش رو می گرفتی و یک راست می بردی تو اتاقت و می گفتی :بورا منیم اتاکم دی (اینجا اتاق منه ) وای که چقدر من از این لحظه ها لذت می بردم یه چند تا عکس از خونمون برات می ذارم شاید تا بزرگ شدنت اینجا رو فروختیم حد اقل جزیی از خاطراتشو باهات داشته باشیم اول از همه اتاق تو بعدش سالن و آشپزخونه سرویسها اتاق ...
6 فروردين 1392

پسرم بزرگ شده

عزیز زیبایم سلام هووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووورا ... می دونی کی یه مادرا ینجوری ذوق زده میشه وقتی چشمهاشو باز میکنه و می بینه عزیز جونش تو یه شب کلی بزرگ شده آقا شده عزیز شده پاره جون شده ازیازده ماهگیت به طور شفاف کلمه ها رو ادا می کردی و هر ماه کلی لغت به دیکشنری تلفظاتت افزوده می شدخیلی شیرین حرف می زنی همه کلمه هاتو نوشتم قول می دم سر فرصت برات بنویسم وقتی پسرک کوچولوی من ١٨ ماهگیش رو پشت سر گذاشت به تمام معنی آقا شد جمله های کوتاه و واضح می گه خودش شلوارشو پاش می کنه و در میاره خودش جوراباشو می پوشه کفشهاشو می پوشه اما گاهی لنگه به لنگه قوای قلب مامانشه وقتی گربه م...
1 فروردين 1392

آروین 18 ماهه من

اول از همه کیک دست پخت مامان لیلا الان به باباییم زنگ می زنم بیاد خیلی دیر کرده   الو بابا کجایی (تز ده )یعنی زودبیا قربون پسر گلم بزن اون دست قشنگه رو به افتخار آروین ١٨ ماهه بعد برا اینکه نشون بدی چقدر بزرگ شدی این شکلی دوچرخه سواری کردی بعدش گفتی للا مامان جزدی دورت بگردم نفسم تو که می دونی جیزه چرا این کارا رو می کنی و مامانی رو می ترسونی بوس برای شیرین زبون باهوش لیلا و علی ...
1 اسفند 1391
1